| :: میدونم که اونجایی:: |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بالاخره بعدازمدتها از اينجا اسباب كشي كردم.مثل هميشه اين اسباب كشي با دلتنگي همراه بود.من از اينجا خاطرات خوب و بد زياد دارم .از مرگ ماه پيشوني و كسري گرفته تا ....از اون زمان كه سينا تو روزنامه حيات نو درمورد وبلاگ و وبلاگ نويسي نوشت و مارو با اين پديده عجيب و غريب آشنا كرد و باعث شد ما هم مرتكب بشيم ،تقريبا 5 ماه مي گذره.تو اين 5 ماه با خيلي ها آشنا شدم .دوستهاي خوبي كه هيچ كدوم رو از نزديك نديدم و فقط از طريق نوشته هاشون شناختمشون. دوستهاي خوبي كه تو اين مدت هرروز ميومدن اينجا و نوشته هاي منو مي خوندن و نظراتشون رو از من دريغ نمي كردن. دوستهاي خوبي كه دلم مي خواد بازم منو اونجا تو مملكت غريب تنها نزارن و بهم سر بزنن.دوستهاي خوبي مثل اوشكول عزيز با اون اسم غلط اندازش كه اولين نظر رو در مورد وبلاگم نوشت.من و مون ، احسان كيانفر عزيز ، هليا خانوم خانوما ، كسري كه ميدونم الان هم به من سر ميزنه ولي نظراتشو از ما دريغ مي كنه ، nc ،روح اله،سمانه كه ديگه نمي نويسه و اميدوارم يه روزي دوباره اين كارو شروع كنه ، تارا ، كتا که یه جورایی همشهری ما بوده و هست ، شلمن و خيلي هاي ديگه كه الان اسمشون يادم نيست.
همتون رو به خدا مي سپارم .
من اونجا منتظرتون هستم.بازم به من سر بزيد.
يا علي!
http://alimali.blogspot.com
| لینک |
مشترک مورد نظر در دسترس نمي باشد .لطفا با شماره زير تماس پيدا کنيد:
http://alimali.blogspot.com
متشكرم.
| لینک |
از اونجايي كه ما يه خورده خجالتي تشريف داريم و نيز از اونجايي كه هيچ تضميني نيست كه يه بنده خدا كه رشته تخصصي اش نجومه حتما بايد مذكر باشه ونيز از اونجايي كه ما فقط به اندازه اون سه واحد نجوم مقدماتي كه پاس كرديم نجوم حاليمونه و نيز از اونجايي كه اون بنده خدا مؤنث تشريف دارن(يه جورايي فيمينيست منجم Webloglessهستند كه ماكسيما هم ندارن و با تاكسي تردد مي كنن) و همچنين از اونجايي كه بعضي ها اون مطلبي رو كه ما پريشب فقط نيم ساعت پابليشش كرديم و زود پاكش كرديم و توش توضيح داده بوديم اون بنده خدا مؤنث تشريف دارن رو خوندن و شك برشون داشته و خيالات ناجور كردن (اي خدا نفسم گرفت!) ما تصميم گرفتيم يه عكس بزاريم اينجا تا هم شما با ما آشنا بشين و هم با اون بنده خدا:
شرح عكس:اوني كه تكيه داده به تيرچراغ برق و داره كله اش رو مي خارونه بنده هستم.اوني كه رديف پنجم ، نفر سيزدهم از سمت راست داره با بغل دستي اش كركرو به ما ميخنده همون بنده خداس. عاليجناب سعيد هم تو صحنه تشريف دارن .منتها وقتي عكاس مي خواست عكس اش رو بندازه خم شده بود بند كفشش اش رو ببنده و متاسفانه تو عكس نيوفتاده.
اين همه چيزي بود كه مي خواستم امشب بهتون بگم...شما هم خواهشاً (مي دونم خواهشا غلطه وخواهشمندم درسته !) ديگه فكرهاي ناجور در مورد ما نكنيد.ما تو شهرمون كلي آبرو داريم
همين!
| لینک |
آهاي اونهايي كه مي اين اينجا بدونيد از اونجايي كه تو نظرخواهي ديروز توسط يه شخص نسبتهاي ناروا به اينجانب داده شده و جنسيت ما زير سوال رفته ! خاطر عزيزمون آزرده شده و تصميم گرفتيم از خطوط قرمزمون عبور كنيم و فردا شب براي اولين بار تو تاريخ وبلاگي شهرمون عكسمون رو اينجا چاپ كنيم. تا شما قضاوت كنيد كي راست مي گه كي دروغ.
بريد به همه بگيد كه فردا رو مهمون ما هستند براي نمايش آخر شب.
| لینک |
حالا حكايت ماست!
بابت نظرات ديروزتون خيلي ممنونم.من اين نظرات رو به اون بنده خدا منتقل مي كنم.حالا كي گفته اين بنده خداي ديروزي من بودم؟من نيستم به خدا(ابازم اگه دروغ بگم خدا منو بكشه).من نجوم نخوندم كه..من فيزيك خوندم.از نوع حالت جامدش...
همين!
| لینک |
يه سوال....به نظر شما تکلیف يه بنده خدايی که می تونه احتمال دیدن هلال نو رو تا ۹۰ درصد بلکه بیشتر حساب کنه و براش حلول ماه رمضان محرز شده باشه ،( يا برعکس حلول ماه شوال ) ولی عالم و آدم تو بوق و کرنا بدمن که خير اينطور نيست امشب از ماه خبری نيست ،اصلا عمرا امشب هلال دیده بشه ، چیه؟ روزه بگیره یا نگیره (اولی برای اول ماه رمضون ، دومی برای آخر ماه رمضون)
این اتفاق الان چند ساله که برای اين بنده خدا، اول و آخر ماه رمضون رخ می ده .(اگه دروغ گفتم خدا منو بکشه!) ثواب داره .راهنمایی اش کنید.
| لینک |
«...پسر عين چي داشت بارون مي اومد.عين سطل مي ريخت پايين، به خدا قسم .همه ي مادر پدرها دويدن رفتن زير سقف چرخ و فلك وايسادن تا مث موش آب كشيده نشن ولي من يه مدت طولاني همون طوري رو نيمكت نشستم .همه جام حسابي خيس شد،مخصوصا گردن و شلوارم .كلاهم خوب جلوي بارون رو مي گرفت ولي بازهم حسابي خيس شدم،ولي عين خيالم نبود.يه دفعه ، از اون جوري كه فيبي با چرخ و فلك مي چرخيد خوشحال شدم.راستش نزديك بود از زور خوشحالي بزنم زير گريه، يا جيغ بكشم.نمي دونم چرا.به خاطر اين بود كه سوار چرخ و فلك بود و با اون باروني آبي ش خيلي خوشحال شده بود .اي خدا،دلم مي خواست تو هم اونجا بودي.»
ناتوردشت – نوشته :جي . دي .سلينجر – ترجمه : محمدنجفي
اين نوشته هاآخرين پاراگراف رمان ناتوردشت بود كه خوندين. اين رو اينجا نوشتم تا شايد يه بار ديگه دلتون براي هولدون تنگ بشه و يه خبري ازش بگيريد.ببينيد كجاهاس و داره چيكارها مي كنه.حالا خودش به جهنم .من نگران اون دوست دخترش جين گالافر هستم . كسي ازش خبري نداره!
ما به سلامتی داریم اسباب کشی می کنیم طبقه بالا . البته هنوز نه خط تلفن داره و نه هزارتا چیز ديگه.معمارش اوس حسين خودمونه .ما فعلا اينجاييم تا بقيه اسباب اثاثيه مونو بفرستيم اونجا.تا ببينيم بعدا چی پيش مياد.همين!
| لینک |

وقتي اين فيلمهاي علمي تخيلي خوب رو تماشا مي كني(نه علمي تخيلي هاي چرت و پرت مثل آرماگدون و روز استقلال كه فقط براي فروش ساخته شدن) و ميبيني پشت ظاهر غلط انداز سرگرم كننده شون چقدر از مسايل عرفاني و دغدغه هاي ذهني انسان قايم شده ، واقعا جا مي خوري . يكي از اين فيلمهاي علمي تخيلي خوب فيلمcontact مي تونه باشه . تو اين فيلم جودي فاستر نقش يه دانشمندروبازي مي كنه كه روي پروژه ستي (جستجوبراي يافتن موجودات غيرزميني ) كار مي كنه. يه روز او ن و همكاراش يه پيغام رمز از فضا دريافت مي كنن كه وقتي رمز گشاييي مي شه متوجه مي شن محتوي پيغام يه دستورالعمل براي ساختن يه ماشين بسيارپيشرفته س . ماشين رو مي سازن و جودي فاستر سوار اون مي شه وبه يه سفر خيلي شگفت انگيز و عجيب مي ره كه نتيجه و انهاي اون در واقع كنايه اي از رسيدن به نتيجه و جوهره علمه . رسيدن به حقيقت . صحنه هاي آخرش خيلي شبيه سكانسهاي آخر فيلم 2001 : يك اوديسه فضايي از كار دراومده در واقع اين تشابه زياد هم تصادفي نيست .چون هردوشون يه چيز رو مي گن اونم اينكه تنها علمه كه با اون ميشه به حقيقت دست پيدا كرد. تو فيلم تماس يه پيغام راديويي رمز از فضا كنايه اي از اين علمه و تو فيلم اوديسه فضايي يه تخته سنگ مرموزه كه از ابتداي آفرينش با انسانه . اين فيلم براساس كتابي نوشته كارل ساگان منجم و دانشمند معروف آمريكايي ساخته شده. كارل ساگان كه خودش هم يكي از دست اندركاران براه انداختن پروژه ستي بود تنها يه كتاب نوشته كه اونهم دستمايه ساختن اين فيلم شد....جدا از تخيلي كه پشت ماجراهاي اين فيلم خوابيده خودتون رو آماده روزي كنيد كه اين پروژه به نتيجه برسه و براي اولين بار تو تاريخ بشر يه نشانه قطعي از وجود تمدنهايي خارج از منظومه شمسي به دست بياد .اين نشانه كه بصورت يه موج رايويي از اين تمدنها منتشر شده ممكنه همين الان دم دروازه هاي منظومه شمسي باشه و تا چندساله ديگه يا چند روزه ديگه به ما برسه و ....حتي تصورش هم مو رو به تن آدم سيخ مي كنه. (راستي اين همه نور و روشنايي كه جودي فاستر باهاش روبرو شد نميتونه كنايه اي از خدا باشه؟ مگه خدا خودش نگفته واله نورالسموات و الارض ؟)
راستی می خواید شما هم تو این پروژه seti همکاری کنید؟میتونید به این لینک مراحعه کنید و تو این پروژه شرکت کنید .تو اونجا یه نرم افزار دریافت می کنید که شما رو به سرور اصلی پروژه وصل میکنه.بعد وقتی که شما از کامپیوترتون استفاده نمی کنید این برنامه از کامپیوتر شما برای آنالیز قسمتی از امواج دریافتی از آنتنهای تلسکوپی که تو این پروژه کار میکنند استفاده می کنه .فقط و فقط تصور کنید با استفاده از کامپیوتر شما یه کشف خیلی کوچولو رخ بده .بعد اسم شما وارد جهان اکتشافات و تاریخ قرار می گیره. (یعنی ممکنه؟)
| لینک |

نميدونم اين فيلم the thin red lineرو ديدي يا نه؟يه فيلم درمورد عمليات ارتش آمريكا تو آخرين روزهاي جنگ جهاني دوم تو جنوب اقيانوس آرامه.(وای بازم ارتش آمریکا!!!!!!).يه نكته درمورد فيلم مي خواستم بگم.يه دوجين هنرپيشه معروف از شون پن (هموني كه تو اون دهكده آخردنيايي فيلم u-turn گرفتار جنيفر لوپز شده بود ،شوهراسبق مادونا)، جان تراولتا (با يه سبيل سيخكي مسخره كه خودش رو تو فيلم خيلي جدي ميگيره!) ، وودي هارلسون (يكي ازدو قاتل مادرزاد) ، جان كيوزاك (همون مارشالي كه تو فيلم Con Air هول هولكي اين ور و انور مي دويد) ، نيك نولتي ( هموني كه،شون پن با جنيفرلوپز تو u-turn دمار از روزگارش دراورد) گرفته تا اين آخري جرج كلوني (همون دنی اوشن خودمون) تو اين فيلم بازي كردن .از اولش خبرداري كه جرج كلوني تو فيلم بازي كرده .نزديك 160 دقيقه فيلم رو مي كوبي نيگاه مي كني تا اينكه تو آخرين سكانس فيلم مي بينيش و كيف می كني .از ديدن جرج كلوني تو اون نقش دو دقيقه اي و تو آخرهاي فيلم خيلي حال كردم .نميدونم چرا . يه بار هم تو آخرهاي فيلم رابين هود شاهزاده دزدان اين بلا سرم اومد.وقتي كه شون كانري (همون جيمزباند قديمي خودمون) به نقش شاه آرتور تو آخرين سكانس فيلم ،وسط عروسي رابين هود و ماريا پيداش شد و عيشمون رو تكميل كرد.
ديروز اين سريال به سوي جنوب رو ديدم.(همونی که یکشنبه ها ساعت ۸ از شبکه ۳ پخش می شه)اين آقاهه ري وكيو كارآگاه رفيق فريزر خيلي شبيه سعيد خودمونه.اگه سعيد رو از نزديك ببينيد از شباعت اين دوتا واقعا جا مي خوريد .(اون طور كه من شنيدم اصل و نسب اين ري وكيو هم به انزليايي هاي مقيم آمريكا ميرسه.راست و دروغش پاي اوني كه مي گفت!! ) . قاعدتا منم كه رفيق سعيدم بايد شبيه فريزر(نه به معناي يخچال،منظورم همون پليس سواركاناداس) باشم.خوب كمي اون شبيه منه ولي خوب حقيقتا من از اون خیلی خوش تيپ ترم!
همين !| لینک |
چی بگم...از اين يه هفته بگم که برام خيلی سخت گذشت؟..نه بخاطر اين پرشين بلاگ که بخاطر خيلی چيزها..از اون گروگانهایی که تو یه سالن سربسته بخاطر مسایلی که هیچ ربطی به اونها و زندگی اونهانداشت خفه شدن؟از کلاغ بگم؟از اون کلاغی که پريد از سر ما و فرو رفت در انديشه آشفته ابری ولگرد؟وصداش همچونیزه ی کوتاهی پهنای افق را پیمود؟.....نميدونم چی بگم. این کلاغ .....اينقدر ميتونم بگم که خيلی انسان وارسته ای بود .خيلی طبع بلندی داشت .اونقدر بلند که هيچ کلاغ و عقاب ديگه ای عمراٌ بتونه به گرد بالش هم برسه.خدابیامرزدش !
...
آقا (یا خانم)ما اینجا مهمونیم ...داریم میریم ده بالا...کسی میاد با ما؟اينجا رو هم ميخوايم رهن بديم.مشتري نبود؟
| لینک |
داشتیم از بقیه عقب می افتادیم .باید یه کاری می کردم.زنگ زدم با سعيد قرار وبلاگی! گذاشتم .كجا؟ جلو مجتمع فجر. خوشبختانه من دير كردم و بنده خدارو زير بارون كاشتم.مهم نيست چه حرفها و توافقهايي رد و بدل شد.جنبه مهم قضيه اين بود كه سعيد فيلمهايي رو كه هفتصد سال پيش ازم گرفته بود ببينه ، پس اورد.حالا بگين اين موضوع چه ربطي داره به وبلاگ و وبلاگ نويسي؟خيلي ربط داره.من و سعيد هر هفته همديگه رو مي بينيم.ولي اين قرار امروز با اين نيت برگزار!شد كه وبلاگي باشه.خوب مگه ما چيمون از ملت كمتره ؟
این قرار وبلاگی اولین قرار وبلاگی تاریخ زنجان بود.(زنجان شونصدهزار تا تاريخ داره كه جدیدترینش از امروز صبح شروع شده).باید از این به بعد سعی کنیم از این قرارها بیشتر داشته باشیم.برای پیشرفت صنعت رو به رشد وبلگ نویسی خیلی موثره!!!
| لینک |
زمستون دو سال پيش بود .صبح يه روز جمعه سرد يخبندان برفي بود.اومده (يا رفته) بودم تهران براي يه امتحان استخدامي كوفتي تو يه شركت بزرگ كوفتي تر.ساعت دوروبراي 30/7 صبح بود و امتحان ساعت 30/9 شروع مي شد.سرميدون وليعصرشونصدهزارتامسافر وايساده بودن منتظر تاكسي.هرازچندگاهي يه ماشين خالي مياومد همونطور درحال حركت ملت رو كه هجوم اورده بودند سوار مي كرد و مي رفت .يواش يواش ساعت نزديك مي شد به 30/8 و دلهره من بيشتر وبيشتر مي شد.تا اينكه يه تاكسي درب و داغون از اون تاكسي نارنجيهاي قديمي از راه رسيد .خودم هم نميدونم چه جور پاي چند نفر و لگد كردم وچندتافحش شنيدم و سوارش شدم .فقط يه لحظه به خودم اومدم و ديدم با 5 نفر ديگه سوار تاكسي شدم و لم دادم به اون صندلي هاي درب و داغون و پاره پوره.راننده كه يه پسر داش مشتي با موهاي فرفري بود با يكي از مسافرها آشنا دراومد و با هم صحبت مي كردن.مي گفت براي خريدن حليم از نازي آباد تا اون جا اومده (راست و دروغ اش گردن خودش!)رفيق اش گفت :« ضبط رو چرا روشن نمي كني؟»پسره دستش رفت طرف ضبط و روشن اش كرد.منتظر يه آهنگ از هايده اي ،هميرايي، جواديساريي،... چيزي بودم كه عوض اش صداي آسموني كريس دبرگ از ضبط بلند شد كه آهنگ « يه مرد فضايي تو سفينه فضايي اش از راه دوري رسيد...» رو مي خوند..خشكم زد .نميدونم چرا.اصلا به پسره نمي اومد همچي چيزي گوش كنه .يه حسي پر شد تو تموم وجودم.نميتونم توضيح بدمش.بايد يه روز سردبرفي در حالي كه عجله داريد به يه امتحان خيلي مهم برسيد سوار يه تاكسي درب وداغون نارنجي بشيد كه يه پسر موفرفري داش مشتي كه براي خريدن حليم از نازي آباد تا ميدون وليعصراومده اونو می رونه تا بفهميد چي ميگم.اون قدر اين آهنگ روم تاثير گذاشت كه ميتونم بگم كمي هم گريه كردم.(شما كه غريبه نيستيد)
....فكر مي كنيد اين همه ماجرا بود؟غيرازهمه اينها كه گفتم يه اتفاقي افتاده بود كه نمي خوام براتون تعريف اش كنم. از اون اتفاقاي بد كه بعد از يه اتفاق خوب فقط يه بار تو عمر هركسي اتفاق مي افته .بزارين تو اين يه مورد كمي هم خودسانسوري كنم.
| لینک |
اون ترم فيزيك حالت جامد1 رو با دكتر پيامي داشتيم.يكي از بچه ها دو جلسه مونده به ميان ترم ادا اطوار دراورد و دكتر هم كلي خطو نشون كه ميان ترم رو هر كي 14 نشه(14! اونم حالت جامد!)بره از الان حذف كنه خيالش راحت بشه .دكتركسي نبود كه به حرفش عمل نكنه . آقا! همه چي تعطيل برين مثل بچه آدم بشينين درس بخونين.سر جلسه اومديم قبل از اومدن دكتر اين شعر Jesus to a child جرج مايكل رو همون طور خام و دوبله نشده رو تخته سياه نوشتيم .« تنها و سرد ، گمان مي كنم صداي گريه مرا شنيدي ،تو به من لبخند زدي، همچون مسيح به يك كودك ...» دكتر اومد تو .خواست ورقه ها رو پخش كنه ، شعر رو ديد .گفت:« آهان.يه لحظه صبركنيد من اينو بخونم » بعد شعر رو با دقت تمام خوند.پرسيد:« حالا منظورتون چي بود؟» سيروس ( هموني كه ادا اطوار دراورده بود )گفت:« يعني اينكه امتحان رو آسون بگيرين.» دكتر هم گفت:« اينو كه همون اول فهميدم.» بعد نشست و ده دقيقه اي سوالها رو عوض كرد.(چه عوض كردني!).نيم ساعت بعد در حالي كه هممون داشتيم عرق (اشك) مي ريختيم ، دكتر دستش رو گذاشته بود روي گوشش (گمان مي كردم صداي گريه مارا مي شنيد!)و به هممون لبخند مي زد.درست همون طوري كه ما خواسته بوديم....(يادش به خير خيلي مرد نازنيني بود .الان هر جا هست خدا حفظ اش كنه)
هومن عزيز زحمت كشيده و ترجمه اون ترانه Windmills of your mindرو گذاشته تو وبلاگش.دست و پنجه اش درد نكنه.
| لینک |

همه اونايي كه خيلي وقته مهمونه ما هستند ، يادشون مياد كه يه زماني بخاطر اين حس نوستالژي لعنتي مون گير داده بوديم به اين آهنگ Windmills of your mind كه فرهاد دوباره خوني كرده. من نميدونستم اصل اين آهنگ رو كي خونده .كلي گشتم و گشتم تا اينكه بالاخره جوابش رو پيدا كردم ....اصل اين آهنگ رو Noel Harrison براي فيلم (The Thomas Crown Affair ( 1969 با بازي مرحوم استيو مك كويين ( همون پاپيون خودمون) و في داناوي( نمي شناسمش )؛خونده بوده كه براش هم يه اسكار گرفته.اين فيلم تو سال 1999 تحت همين نام با بازي پيرس برازنان (همون جيمزباند خودمون) و رنه روسو(اينو ميشناسم)بازسازي شده كه همين آهنگ رو اين بار Sting براش خونده (و چقدر هم قشنگ خونده).اين آهنگ رو با صداي فرهاد مي تونيد تو آلبوم خواب در بيداري پيدا كنيد .در ضمن متن اين آهنگ رو هم مي تونيد از اينجا و30 ثانيه از اين آهنگ با صداي Sting مي تونيدتو اينجاپيدا كنيد.
جريان پيدا كردن اين اهنگ واقعا مصيبت بود.خدا اين سايت آمازون رو براي همه وبلاگرها نگهداره.وبلاگرهاي حرفه اي مي دونند من چي ميگم.بريد ببينيد اونجا چه خبره.براي جستجو كردن از گوگل و آلتاويستا هم بهتره.باور نمي كنيد؟امتحانش ضرري نداره.
| لینک |
آهاي اونايي كه مياين اينجا و ميخواين مارو بيچاره كنيد و از ما ميخواييد بگيم اون سال تو اون صحرا چي گذشته .....چشم!ما ميگيم ..راست و دروغ گردن اونايي كه به ما گفتن و ما چشم بسته قبول كرديم.
«...تواون سالهايي كه كامپيوترا كامپيوتر نبودن و ماهواره ها مثل ماهواره هاي الان عكس نمي گرفتند ،ايران كه طولانيترين مرز رو با اتحاد جماهير شوروي (رحمه اله عليه) داشت بزرگترين پايگاه جمع آوري اطلاعات از آزمايشهاي موشكي و ... شوروي بود براي آمريكا.تا سالها ي سال آمريكا بهترين استفاده رو از اين موقعيت ايران براي پاييدن شوروي مي برد.زد و يه اتفاقاتي تو ايران افتاد كه آمريكا يه هو چشمش رو باز كرد و ديد كه ايران ديگه ايران قبلي نيست و تازه ديپلماتهاش هم به اسم جاسوس تو ايران زنداني شدن. براي اينكه وضع رو تو ايران عوض كنه ، نقشه يه كودتاي عظيم رو تو ايران كشيد كه دقيق ترين و منظم ترين نقشه اي بوده كه براي كودتا تو يه كشور مثل ايران ميشد كشيد .تمام مراحل به دقت پيش بيني شده بود. يه شب براي اين عمليات انتخاب شد .اين عمليات با آزادي گروگانها شروع و با وقوع به كودتا و عوض شدن دولت و نظام تموم مي شد.سه يا چهارتا هواپيماي غول پيكر از بحرين پرواز كردند و اومدند تو طبس. 8 يا 9 تا هليكوپتر هم از يه ناو تو خليج فارس بلند شدند و اومدن اونجا.يكيشون تو كرمان نقص فني پيدا كرد و فروداضطراري كرد.جالب اينجا بود كه همه پرسنل دفاع ضد هوايي ورادارهاي مسير پرواز هواپيماها و هلي كوپترها اون شب به مرخصي اجباري رفته بودند.همچنيني چراغهاي استاديوم امجديه و آزادي اونشب تا صبح روشن مونده بود.(از اين استاديوم ها به عنوان فرودگاه مي خواستند استفاده كنند.) در هر صورت همه هواپيماها و هلي كوپترها جمع شدند اونجا و مختصري طوفان و گردوخاك شد.يكي از هلي كوپترها موقع مانور به يكي از هواپيماها خورد و هردو منفجر شدن.اين عمليات طوري برنامه ريزي شده بود كه در صورت از بين رفتن 4 هلي كوپتر ،با سه هلي كوپتر هم مي شد عمليات رو به پايان برد.همه منتظر دستور شروع عمليات بودند كه از آمريكا زنگ زدند و گفتند بي زحمت برگرديد.پرسيدند چرا؟جواب شنيدند به شما مربوط نيست.احتمالا جناب آقاي شوروي كه كمي احساساتي تشريف دارند از اينكه امريكا دوباره برگرده به ايران و فضوليهاش رو شروع كنه ناراحت شده بودند.اينه كه تهديد كرده بود كه اگه هواپيماها برنگردن فلان مي كنم و بهمان مي كنم.اينه كه ....نشد.
طوفان شن رو بهانه كردند و برگشتند. به همين راحتي...اون كودتا هم به هدف نابود كردن رابط هايي كه تو ايران جا مونده بود دو ماه بعد به اسم كودتاي نوژه انجام شد كه از همون اول لو رفته بود..».
(صد دفعه گفتم اينجا جاي اين حرفا نيست به گوش كسي نرفت كه نرفت .از اين خلاصه تر نتونستم بنويسم.اين اطلاعات رو از روي سه تا كتاب و هزارتاجزوه كه همون موقع چاپ شده بلند كردم .خوشبختانه اسم هيچ كدوم يادم نيست .اين كتابها ديگه هيچ وقت تجديد چاپ نشدند.زنجانيها ميتونند تو كتابخانه سهروردي زنجان همشون رو پيدا كنن.بازم بگين شهرستان بده)
| لینک |

بعداز ديدن فيلم نجات سرباز رايان هميشه فكر مي كردم تا چندسال هيچ فيلمي نمي تونه به پاي اون فيلم برسه و يه جورايي اين فيلم ژانر فيلمهاي جنگي رو تا يه مدت قبضه
بكنه . بعداز مؤفقيت اين فيلم ، چندفيلم با نگاهي به مؤفقيت اين فيلم ساخته شدتو همين ژانر جنگي ، مثل پرل هاربر و اين آخري Wind talkers .(از جان وو كه هيجان فيلمهاي پليسي رو با Face/off به اوج رسونده بود بعيد بود همچي فيلمي بسازه، همين طور كه از نيكلاس كيج بعيد بود تو اين فيلم بازي كنه).صحبت من سر اين نيست كه نجات سرباز رايان فيلميه كه چندروز درگيرت بكنه و شب و روز به اون فكر كني (مثل كاري كه گزارش اقليت با من كرد و هنوزهم كه هنوزه دست از يقه ما برنميداره) خوب اين فيلم هيجان محض و سرگرمي و البته تبليغات بازي ارتش آمريكاس .( اميدوارم احسان اينارو نخونه !) .گذشته از اين حرفهاي روشنفكرانه ! حالا هم ريدلي اسكات ( كارگردان فيلمهايي مثل بيگانه (1) ، باران سياه ، تلما و لوئيز، فتح بهشت ،گلادياتور، و هانيبال ) پا گذاشته تو كفش اسپيلبرگ و اين فيلم Black Hawk Down رو در مورد جنگ 1993 سومالي ساخته . اين فيلم از روي ماجراي واقعي جنگ سومالي ساخته شده.جريان حمله يه واحد ويژه از رنجرهاي ارتش آمريكا به مركز موگاديشو تو روز روشن براي اسيركردن محمدفرح عيديد ديكتاتور سومالي تو سال 1993 .بقيه فيلم هم شرح ماجراي اين جنگ شبه چريكيه .اينكه قرار بود اين عمليات تو نيم ساعت تموم بشه ، عيديد اسير بشه و بحران سومالي هم به اتمام برسه .( كه نشد!) صحنه هاي درگيري تو خيابانهاي موگاديشو و جلوه هاي ويژه اون اگه بهتر از نجات سرباز رايان نيست از اون كم نمي آره . نميدونم اين فيلم رو ديديد يا نه ولی خوب پیداش کنید و ببینید به 10 بار ديدنش مي ارزه .جلوه هاي ويژه و صدابرداري و فيلمبرداري و بقيه چيزهاش حرف نداره.البته آخرش يكي از سربازها مياد و درباره اينكه چرا مي جنگن و اين Bullshit ها توضيح ميده كه ميتونيد اونجاش رو نيگاه نكنيد و عيش تون ضايع نشه .(در ضمن بايد بگم كه اين واحد ويژه از ارتش آمريكا همون واحد دلتا س كه اومدن تو صحراي طبس و قرار بود به تهران حمله كنن و گروگانهاي امريكا رو آزاد كنند كه .... نشد ، حالا چرا نشد؟من نميدونم از يكي ديگه بپرسيد من حوصله دردسر ندارم!)
همين !
| لینک |
برای همه اونهايی که از پيشرفت تکنولوژی خوشحال می شن و برای همه اونهايی که خوشحال نميشن و برای اين کارشون دلايلی دارن توصيه می کنم برن و به اينجا يه سری بزنند و ببينن که تو اين دوره زمونه چطور همه حرکات ما زير نظر بعضيهاس .جورج اورول بيچاره حتی تو خواب هم نميتونست ببينه که الان جای ناظر کبير رو ماهواره ها و دم و تشکيلات اونا گرفتن.بعد از اینکه این عکسهای نیروگاه اتمی بوشهر رو رو دیدی و حیرتت یواش یواش جاش رو به ترس داد اونوقت می فهمی اينها تنها گوشه ای از عکسهای ناواضح و کم اهمیت هستند که به دلايل امنيتی تونستند تو اينترنت منتشر کنن.بعد می فمهی که ...
| لینک |
حالا چي شده اين چندروز حس مرگ افتاده دوباره به جونمون؟خودم هم نميدونم.شايد هفته جنگ شده و بازم ياد اون آژير قرمزهاي نصفه شبي و بمباران مدرسه مون افتادم.ياد شبهايي كه وقتي سرت رو ميذاشتي زمين نميدونستي صبح بيدار مي شي يا نه . تو خواب شيرينت خاكستر مي شي يا خاك؟روزهاي تلخي بود كه مي خوام تا صدسال كه سهله تا هزار هزار سال بعد سر اين ملت نياد.
«صدباربهتراست در آپارتمان شخصي خودتان زندگي كنيد تا اين كه در قلب و خاطره دوستانتان به زندگي ادامه دهيد ...» يا اين يكي « ..مهم نيست مرگ چه زماني فرا مي رسد ، مهم اين است وقتي رسيد شما آنجا نباشيد .»
اینارو من گفتم؟نه... اینا جملات رو جناب آقایوودی آلن گفته ( شايد هم نوشته).نگو که نمیشناسیش .البته اوليش يه جور نقل قول بود از توكاخان نيستاني كه تازه( پنج يا شش ماه قبل )قلب عزيزاش رو عمل كرده بود.ويه جورهايي تا لبه تاريك زندگي رفته و برگشته.نه اينكه خودش گفته باشه، مي گه كه وودي آلن گفته راست و دروغ اش گردن خودش .
تا يادم نرفته « ..پدربزرگم در آخرين لحظات زندگيش قبل از اينكه بميره ساعت اش رو بهم فروخت ...»
| لینک |
«... دسته موزيك شروع به نواختن مارش عزا [ براي ترومپت نواز مرده] كرد .سرهنگ متوجه شد صداي يك ترومپت كم است و براي نخستين بار اطمينان يافت كه مرد مرده واقعاً مرده است ....»
كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد ------ جناب آقاي گابريل گارسيا ماركز
( دوره دوره ادبيات مدرن و ايناست ....الان كي حوصله گابريل گارسيا ماركز رو داره؟)
| لینک |
آهاي مارک نافلر يهاي محترم آلبوم تازه ايشون به اسم Ragpicker's dream ( روياي خنذرپنذري) آماده شده و به زودي وارد بازار ميخواد بشه. البته تا بياد برسه اينجا و بره تو ضبط صوت ما يه چندماهي طول ميكشه .يه خبر خوب دیگه هم اين كه روز ۳۰ سپتامبر ( همون دوشنبه ۸ مهرماه خودمون ) تو سايت http://www.gmtv.co.uk ساعت ۵/۹ صبح ( به وقت انگليس لابد!)شخص شخيص خودشون ( همون Mark knopfler خودمون !) قصد دارن بصورت Online با طرفداراشون گفتگو كنند( همون Chat خودمون!)فرصت رو از دست ندين .
( حالا اين عكسه چرا اين جوري ماته؟ ... من نميدونم واله. هركي ميدونه به ما هم بگه...)
| لینک |
« ... هر كس در گوشه اي رنج مي برد و موقعي كه مي خواهد به طرف ديگري برود، باز هم رنج مي برد. قبل از اينكه دو شخصيت در مقابل هم قرار بگيرند بايد قيمت شكستن شيشه اي را كه بين آنهاست بپردازند.مهم نيست كه عشق آنها به سرانجام برسد يا نه...»
كريستف كيشلوفسكي _ كارگردان شهير لهستاني
چي شده اين روزها همه تب كيشلوفسكي گرفتند؟
| لینک |
« ...تا حالا شده يه هو تو يه جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟؟؟.......بدجوری احساس تنهايی کنی؟؟؟؟؟.........دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه ی يکی و زار زار گريه کنی؟؟؟.....تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟؟............اگه تا حالا اين احساس ها به سراغت نيومدن آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان........»
جملاتي كه خونديد آخرين يادداشتي كه ماه پيشوني براي هميشه تو وبلاگش نوشت . اونم 2 روز قبل از مرگ دلخراشش .
ماه پيشوني رفت....
....
...
..
.
آهاي همه اونهايي كه ميايد اينجا و وبلاگ داريد و وبلاگ نويس هستيد
روز يكشنبه رو به ياد ماه پيشوني وبلاگاتون رو تعطيل كنيد . محض همدردي با خانواده داغدارش .ما كه كار بيشتري نميتونيم بكنيم.
مي تونيم؟
| لینک |
اين جور كه معلومه 99% از وبلاگها نويسها تو تهران زندگي مي كنند.البته اين 99
درصد مي تونه كمي اغراق آميز باشه ولي خوب مي شه گفت خواستگاه اكثر وبلاگها تو تهرانه .
اگه يه نفر پيش قدم بشه و يه آمار دقيق از وبلاگ نويسهاي شهرستاني بگيره مي شه كارهايي با اين آمار كرد .نتيجه اش هر چي باشه جالب مي تون باشه.
از اين ور به جمع وبلاگ نويسهاي زنجاني يه نفر اضافه شده.(البته دو نفر ديگه هم هستند كه دارم نازشون رو مي كشم تا اونها هم وبلاگر بشن!)
سعيد كه تو وبلاگ Leon مينويسه قبلا تو هفته نامه توقيف شده اميدزنجان يه ستون هفتگي در مورد ورزش داشت .
نه اينكه الان فكر كنيد اين وبلاگش ورزشيه و فقط در مورد ورزش مي نويسه . نه ورزش يكي از موضوعاتيه كه به اون مي پردازه . فعلا كه اين وبلاگ تازه به دنيا اومده و مدتي طول ميكشه كه جا بيافته ولي مطمئنم اون روز زياد دور نيست .
| لینک |
من بازم برگشتم
اونروز ۱۷ شهريور ماه وقتی داشتم ؛ آخرين پيام رو می نوشتم تا کامپیوتر رو برای تعمیر ببرم خيلی خوشبينانه فکر می کردم حداکثر ۲ يا سه روز از اين خونه
دور می مونم.نشان به اون نشون که تازه ديشب کامپيوترم رو تحويل گرفتم.اما چه تحويل گرفتنی!
این چند روز که نبودم مهمترین چیزی رو که از دست دادم اا سپتامبر بود.خیلی دوست داشتم یه مطلب در مورده ۱۱ سپتامبر بنویسم.ولی خوب مناسبتش از دست رفت و سوخت .انشاءاله ۱۱ سپتامبر بعدی خدمت می رسیم.
بهرحال ما حالا اینجا هستیم.قبل از هر چیز باید یه فکری برای این بیل بورد تبلیغاتی گنده که جلوی چشممون نصب شده و جلوی پلاک خونمون رو گرفته یه فکری کنم.بعد یه قولی به هلیا و زهرا خانم داده بودم باید به اون عمل کنم.
بعد هم ...
خوب معلومه زندگی رو دوباره شروع کنم.
همین!
راستي اين نوشته هارو دارم تو win98 پارسا مي نويسم.هنوز وقت نكردم xp نصب كنم.ممكنه بعضي از مهمونها نتونند درست و حسابي اين مطلب رو بخونن.اگه كسي مشكلي تو خوندن اين مطلب داشت من ازش معذرت مي خوام.
بازم همين!
| لینک |
اين کامپيوترمون مريضه
بايد ببرم بستری اش کنم
فعلا تا فردا و پس فردا اينجا نيستيم
اقایون و خانومها
حلالمون کنید
یعنی این کامپیوترمون رو حلال کنید
همین!
| لینک |
بچه ها امروز یه ID باحال پیدا کردم.
از کجا پیدا کردم؟
تو chat room یاهو؟
msn messenger ؟
نه بابا
باورتون نمیشه .روی بطری دوغ .
آره بخدا!
این کارخونه شیرپاستوریزه زنجان پگاه کمی خسیس تشریف دارند.اما خوب می خوان کلی هم برای خودشون تبلیغ کرده باشند.اومدن چیکار کردن
یه Mail تو یاهو برای خودشون تعریف کردن.بعد اونو خیلی گنده و اسداله منشانه روی اتیکت محصولاتشون چاپ کردن.حیف که اسکنرم دست یکی از بچه هاس .وگرنه این اتیکت رو اسکن می کردم می گذاشتم اینجا همه تون ببینید.ID ایشون اینه:
IDIC_zn@yahoo.com
بچه ها شما می تونید براش PM بزنید.
Mail بفرستید.
Chat کنید با هم.
هرکاری که دلتون می خواد.
البته این یکی روی بطری دوغ خانواده این شرکت رویت شد.
کسی چه میدونه.Mail یاهو که فعلاً مفتِ.بعدش هم اینترنت کریمه.یه سایت مفت دیگه پیدا می شه که برای کارخانجات عظیم شیرپاستوریزه زنجان یه mail مجانی تقدیم کنه.
هلیا خانم خانوما و زهرا خانم در مورد اون شعری که چهارشنبه اینجا نوشته بودم پرسیده بودند
این شعر قسمتی از ترانه Candle in the wind التون جانه.
فردا بیشتر در موردش مینویسم
داستان جالبی داره این ترانه
همین!
| لینک |
به یاد فرهاد...
..
.
« ...به نظرم زندگیت رو مثل شمعی در باد گذروندی
وقتی بارون می بارید
هیچ وقت نفهمیدی به کی متوسل شدی
...
من دوست داشتم که بشناسمت
ولی تنها یه بچه بودم
شمع زندگیت پیش از اینها خاموش شده بود
اما افسانت هیچ وقت.
...»
شمعی در باد- سرالتون جان
| لینک |
«...آن وقت فهميدم مردی که فقط يک روز زندگی کرده باشد، می تواندبی هيچ رنجی صدسال در زندان بماند .
چون آنقدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.
و به يک معنی اين هم خودش بردی است »
بیگانه_ آلبرکامو
| لینک |
متاسفانه من نتونستم تو اينترنت ردی از اون آهنگ windmills of your Head پيدا کنم.درواقع پيدا کردم ولی مطمئن نيستم همون باشه.خيلی ممنون می شم اگه کسی متن اون اهنگ يا ردی از اون سراغ داره به من برسونه.
همون طور که شونصدبار گفتم اين پرشين بلاگ داره کم کم تموم می شه!
فعلا تا قالب blogspot ما حاضر نشده اينجا مهمونيم.ولی زياد طول نميکشه و ما هم از اينجا ميريم.
در ضمن از این عکس خوشت می آد؟
اگه آره چرا و اگه نه بازم چرا
همین!
| لینک |
بچه ها کسی می دونه اصل اين آهنگ Windmills of your minds رو که فرهاد دوباره خونی کرده کی خونده؟
| لینک |
«....از اون پایین صدای زیر جیرجیرکها, واق واق سگها و صدای دعوای چند نفر می اومد.این بالاهوا تاریک تاریک بود.چشمهام درست نمی دید.دست راستم که باهاش از صخره آویزون بودم زق زق می کرد.یادم اوفتاد یه چراغ قوه تو جیبم دارم.کلنگ رو به آرومی گذاشتم تو کوله .خیلی سخت بود.نفسم رو حبس کردم وچراغ رو در اوردم.روشنش کردم.نورش تو اون تاریکی مثل خنجرفرورفت تو چشمم.چشمم رو بستم .خواستم جای پایم رو محکم کنم که پام لیز خورد.چراغ از دستم ول شد و افتاد پایین .دو دستی محکم چسبیدم به صخره .نفسم در نمی اومد.کمی صبرکردم.جای پام رو محکم کردم.کلنگ رو دراوردم و دوباره شروع کردم.ضربه محکمی به دیوار زدم .صخره سفت بود و نوک کلنگ رو به شدت پرت کرد عقب.تعادلم به هم خورد .به آرومی از صخره جداشدم.کورکورانه توی سیاهی چنگ انداختم.آروم آروم رها شدم و سقوطم رو آغاز کردم.
پایین و ...
پایین و...
پایین
دستها و پاهام تو هوا تکون می خورد.هرازچندگاهی به دور خودم می چرخیدم.سعی می کردم تعادلم رو حفظ کنم تا با سر به زمین نخورم.ازاینکه مردم دور جسدم جمع بشن و به مغزم که پاشیده بیرون و دندونهایی که درو برم پخش شدن نگاه کنند حالم به هم می خورد.
باید فکری میکردم.ولی چه فکری؟
تا 25 دقیقه دیگه با زمین برخورد میکردم و اون وقت همه چیز تموم می شد .
احساس سنگینی می کردم .کوله رو از پشتم باز کردم و اونو رها کردم تا برخوردم رو با زمین چند دقیقه عقب بندازم . ولی کوله از من جدا نشد و اون هم سقوطشو با من ادامه داد .صدای واق واق سگها و دعوای چند نفر که از پایین می اومد بلند وبلند تر می شد...»
صدای زنگ تلفن بلند شد .
چشمهام رو باز کردم و بیدار شدم .
حیف شد .
تو رختخواب نیم خیز شدم.کمی صبر کردم تا نفسم جا بیاد.از تخت اومدم پایین .احساس سوزش شدیدی کردم.یه چیز نوک تیز فرورفت تو پام .چشمهام که به تاریکی عادت کرد .لاشه درب و داغون چراغ قوه رو دیدم که هزارتیکه شده.
من که چراغ قوه نداشتم.
از اون گذشته من که تلفن ندارم.
آروم سرجام درازکشیدم .
چشمهام رو بستم تا بیدار بشم ....
| لینک |
آهای تویی که میری و قسمت « پیامهای دیگران » وبلاگت رو می خونی و میبینی یه بنده خدا نظرش رو داده و اسم خودشو نوشته « علیرضا جون» یه هو نگی این یارو چقدر برای خودش نوشابه باز می کنه و پول تاکسی خودش رو خودش حساب می کنه .چرا؟عرض میکنم.
ماشاءاله تو وبلاگصاحبا تعداد علیرضاها زیاد شدن و هی با هم اشتباه میشن .
این آقاهه یه خواهر زاده داره که دایی اش رو به این اسم صدا میکنه دایی اه هم بدش نمی اد! . فکرکرد فعلا خودش رو بااین اسم به ملت معرفی کنه تا ببینیم این خواهرزاده هه بعدا دایی اش رو به چه اسمی صدا می کنه .
خداوکیلی همه اش همین بود!
دیشب و پریشب رو نبودم .
بودم اما اینجا نبودم.
رفته بودم { اومده بودم } تهران (« رفته بودم » برای کلیه خوانندگان محترم این یادداشت که در جایی غیر از تهران زندگی می كنندو «اومده بودم »برای ;کلیه کسانی که در تهران وحومه به گذران زندگی مشغولند)
ازسرکنجکاوی از چندجاقیمت خدمات اینترنتی پرسیدم و سرم سوت کشید . 15 ساعت 3000 تومن! ( مقایسه کنید با 10 ساعت 4000 تومن اینجا یعنی زنجان ) سرویس نامحدود ماهیانه 20000 تومن رو با 50 ساعت 17500 تومن اینجا مقایسه کنید. حالا از سرعت پایین 33.6 و با مصیبت connect شدن و ... ( این شرکتی که ما اکانت رو از اونجا گرفتیم یه مصیبت عظمی است.هر وقت می خوای وصل بشی یه صدای زوزه وحشتناک به گوش میرسه و یه پیغام ظاهر میشه که کامپیوتر آقایان این setting شما رو نمیشناسه.باید شونصد بار هی قطع و وصل بشی تا اینکه بالاخره بعد از حدود یه ساعت بالاخره وارد اینترنت بشی. حالا این مشکل فقط مخصوصمن نیست همه دوستهام هم که از این شرکت اکانت گرفتند همین مشکل رو دارند) بگذریم.
آهای تهرونیها فقط اینو بگم که خوش به حالتون!
همین!
راستی این کتاب دیوار سیدابراهیم نبوی رو خوندی؟( جان من از من لینک سایتشو نخواین. نگو که آدرس سایتشو نمیدونی)
فیلم داستان فیلم دیوار ، چند تا مقاله و یه تاریخچه نسبتاً کامل از این گروه محبوب بریتانیایی .نکته های حاشیه ای زیادی در مورد اعضای این گروه و آهنگهاشون هست که یه پینک فلوید باز رو میتونه چندساعتی مشغول کنه و ببرتش تو حس!
یه موضوعی رو خوندم که قبلا هیج جا نشنیده بودم و برام جالب بود .نمیدونم شما هم قبلا شنیدید یا نه که Pink Floyd اولین ( یا تنها!)گروه راکی بودند که رفتند تو فضا و یه مدتی روتو ایستگاه میر(فقید) موندند.این موضوع رو قبلا نشنیده بودم .البته تی شرت اش رو دیده بودم که روش نوشته شده بود:Pink floyd: First in the space
گذشته از همه خوبیهای این کتاب ،نبوی فیلم داستان رو خیلی کلی نوشته و به جزئیات دیالوگهاویا صداهایی که که تو فیلم و آلبوم شنیده می شن وبه نظرمن خیلی مهمند زیاداشاره نکرده .( راستی ما آخرش هم نفهمیدیم این دیالوگ فیلم که تو آهنگ
One of my turns coming up تو پس زمینه حرفهای دختره ( البته تو آلبوم نه فیلم ) شنیده میشه مال کدوم فیلمه؟)
ای کاش نبوی یه خورده بیشتر به این جزئیات اشاره می کرد .یا بهتره بگم کاش این بهزادرحیمیان می اومد این کتاب رو می نوشت .اونوقت با یه کتاب به حجم 24 جلد مواجه
می شدید که تمام نکات ریزه میزه و حاشیه ای فیلم رو براتون می نوشت .از مارک کفش دهمین دختری که اول فیلم می دوه واون پشت مشت ها زمین می خوره تا اسم پسرخاله سومین دختری که تو چرخ گوشت می اوفته!
گذشته از شوخی این آلبوم یکی از آلبومهای مورد علاقه منه و آهنگهای این گروه رو هم خیلی دوست دارم(البته بعد از آهنگهای مارک نافلرو گروه قدیمیش Dire Straits )
هروقت که فیلم دیوار رو می بینم یا آلبومش رو گوش میکنم و به این آهنگ Goodbye Blue Sky می رسم یاد این شعر سهراب می افتم :
«...حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریاچه پریدند
در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست...»
واسه امشب بسه!
همین!
| لینک |
« ..هر دوبر این باورند
که حسی ناگهانی آن ها را به هم پیوند داده است
چنین اطمینانی زیباست
اما تردید زیباتر است
چون قبلا همدیگر را نمی شناختند
گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده
اما نظر خیابانها ، پله ها و راهروهایی
که آن دو می توانستند از سال ها پیش از کنار هم گذشته باشند
در این باره چیست؟
دوست داشتم از آناه بپرسم
آیا به یاد نمی آورند –
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک ببخشید در ازدحام مردم؟
یک صدای « اشتباه گرفته اید » در گوشی تلفن؟
- ولی پاسخشان را می دانم .
نه ، چیزی به یاد نمی آورند
بسیار شگفت زده می شوند
اگر می دانستند که دیگر مدتهاست
بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند
...
دستگیره ها و زنگ در هایی بوده
که یکی شان لمس کرده و در فاصله ای کوتاه آن دیگری ،
چمدانهایی کنار هم در انبار ،
شاید یکشب هر دو یک خواب دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده،
بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ای است
وکتاب حوادث همیشه از نیمه آن باز می شود...»
ویسواوا شیمبورسکا شاعره لهستانی
متاسفانه اسم مترجم این شعر رو نمی دونم .
| لینک |
....می خواستم کشو را ببندم که چشمم به یک دسته کاغذ افتاد که رویشان محاسباتی شتابزده انجام داده بودند .جلو کشیدمشان .در همان نگاه اول متوجه شدم که کس دیگری هم آزمایش مشابهی انجام داده , با این تفاوت که او اندازه گیری البدوی (Albedo ) سولاریس را در فواصل چهل ثانیه از ماهواره خواسته بود.
من دیوانه نبودم ...
ااین رو از « سولاریس» – نوشته :استانیسلاو لم وام گرفتم .
| لینک |
اين پرشين بلاگ هم شورش رو در اورده
مثل اين که اين کالبد يواش يواش داره برامون تنگ ميشه وباید به فکر یه جسم دیگه باشیم .
کی بود تو وبلاگش دیروز نوشته بود این روزها بدجوری احساس مرگ و مردن می کنم؟
اگه وبلاگش تو پرشین بلاگ بوده راست می گه به خدا!
goodbye cruel world
| لینک |
« ... مورفیوس :به سرنوشت اعتقاد داری؟
نیو : نه .
مورفیوس : چرا نه؟
نیو : از این عقیده که میگه من کنترلی رو زندگی خودم ندارم متنفرم..»
وقتی یه نگاه به بهترین فیلمهایی علمی تخیلی تاریخ سینما می اندازی ( غیر از علمی تخیلی های سرگرم کننده بفروش!مثل روزاستقلال و آرماگدون و ...) می بینی هیچ کدوم از اونها هیچ تصویر روشنی از آینده نشون نمی دن. هراس از ماشینها , تنهایی , افسردگی ، دنیای تاریک دوروبرت ، دنیای درون خواب و واقعیت ، شهرهای زمخت پلشت , سرنوشت و آینده بشر و ... موتیف هایی هستند که دائم تو این فیلمها تکرار می شن . اگه بخوایم یه لیست از بهترین این فیلمها آماده کنیم اون لیست می تونه شامل 2001 : یک اودیسه فضایی ، Blade Runner ، تا اندازه ای سری فیلمهای بیگانگان (غیر از این آخریش رستاخیز بیگانه ) ، کمی تا قسمتی ماتریکس و این فیلم آخری کگزارش اقلیت باشه .
وقتی فیلم گزارش اقلیت رو می بینی و می فهمی نویسنده اش فیلیپ ک دیک (که فیلمهای blade runner , و یادآوری کامل بر اساس داستانهای کوتاهی از اون نوشته شدند )چقدر قشنگ مسئله جبر واختیار و در کنار اون سرنوشت رو به این شکل نشون داده لذت می بری . اینکه قادر هستی سرنوشت خودت رو خودت انتخاب بکنی و روی زندگیت کنترل داشته باشی موضوع جالبی می تونه باشه ، ولی کنترلی که فکر می کنی رو زندگی خودت داری با اون چیزی که واقعا هست از زمین تا آسمون فرق می کنه. در واقع فراتر از اونها چیزی که در کناراون خودش رو نشون می ده , مسئله قدرتی که آگاه بودن از آینده به یه نفر می ده و اینکه این قدرت چقدر می تونه خطرناک باشه . مثل فیلم ماتریکس می بینی که کل زندگیت بازیچه ای در دستهای سرنوشتیه که هر کجا دلش خواست تورو با خودش می بره و تو هیچ اختیاری رو زندگی خودت نداری . زندگی تو قبلا نوشته شده و پایان اش هم مشخص و روشنه . هر روزی که میگذره ،هر صفحه ای که ورق می خوره به آخر کتاب نزدیک و نزدیک تر میشی .( یه نگاهی به اسفار کاتبان بندازید ) .
جان اندرتون تو گزارش اقلیت از اونجا تو دردسر افتاد که متوجه وقوع یه نقص تو سیستم پیشگویی اداره پیشگیری از جنایت شد و وقتی اون نقص رو به مافوق گزارش داد دردسر شروع شد .چشم اش رو باز کرد و دید وارد دالانی شده که آخرش مشخص و روشن می گه که چه اتفاقی می خواد بیافته .حوادث کوچیک و بزرگ کنار هم قرار گرفتند و اونو به آرامی سوار موجهای کردند که آخرش به اون اتاق تو ساختمون بلندی می رسید که پر از عکس بچه های گم شده بود .»
یه موضوعی که تو این فیلم نظرم رو جلب کرد اسم اون سه تا پریکاگ بود که آشکارا از اسم سه نویسنده داستانهای جنایی و علمی تخیلی وام گرفته شده بود .
آگاتا از آگاتا کریستی ، دشیل از دشیل همت و آرتور که فکر می کنم آرتور سی کلارک باشه نویسنده داستان کوتاه نگهبان که استنلی کوبریک 2001: یک اودیسه فضایی رو بر اساس اون ساخت (البته آرتور سی کلارک تو نوشتنه فیلمنامه اودیسه فضایی با استنلی کوبریک همکاری کرد و بعدها سلسله داستانهای2001, 2010, 2063 و 20001رو بر اساس اون فیلمنامه نوشت که سالهای نوری از فیلم 2001 : یک اودیسه فضایی عقب تر بود )
اما خودمونیم چقدر یاد دیوید میلز فیلم هفت افتادم که اونم هیچ گزارش تکمیلی نداشت و آخرش به اونجایی رسید که نباید می رسید و نتونست سرنوشت خودشو انتخاب کنه.
| لینک |
یه شب تاریک ، آسمون صاف ، هوای خنک ، یه پشت بوم ،یه قلیون قبراق ، یه رفیق با حال به اسم محمد حسین و... همه و همه دست به هم دادند تا بالاخره بعد از چند سال تونستیم یه شکم سیر بارش شهابی برساووشی رو زیارت کنیم .
برخلاف سال قبل هلال نازک ماه خیلی زود و همون سر شب راهشو کشید و رفت پی کارش .باد خیلی شدیدی از اول شب شروع شد که کم مونده بود مارو از بالای پشت بوم بندازه پایین .
اول سر ساعت 10.30 سروکله یه بچه شهاب پیدا شد .بعد تا ساعت 11.30 ، 20 تا شهاب شمردیم.یه ساعت بعدی تعدادشون کم شد و به 10 تا رسید .تا دم دمهای صبح همین طور تک و توک میومدند و میرفتند .ولی آتیش بازی تازه بعد از ساعت 3 صبح شروع شد .
اونقدر زیاد که شمارششون رو ول کردیم و فقط تماشا کردیم .
جای همه تون خالی!
| لینک |
آهای اونی که الان داری تو این وبلاگ می چرخی نکنه یهو به خودت بگی این یارو چرا یه جا مثل بچه آدم بند نمیشه و هرروز داره این وبلاگ ننه مرده رو این ور و اون ور می کنه ؟
والا همه اش تقصیر من نیست تقصیر این خونه هه هم هست .
دیروز بازی دراورد اعصابم رو خرد کرد . فعلا که سالمه او داره خوب کار می کنه . تا بعد ببینیم چی میشه .
حالا امشب بازم برمی گردم .
| لینک |
با یکی از دوستام داریم میریم بیرون شهر برای دیدن شهابهای نازنین . میریم به باغ یکی از بچه ها تو روستای سهرین (زنجان) .اگه الان تو زنجان بودين افتخار همراهی ميدادين به اين داداش کوچيکتون؟
امشب اونقدر شهاب هست که همه آرزوهاتون براورده بشه و يه چيزی هم اضافه بياد.
فردا شب رو خدمتتون هستیم.
ما بیشتر!
| لینک |
احتمالاً برای همه اونایی که فیلم آرماگدون رو دیدند ، شهاب و شهاب سنگ چیزی جز نابودی و وحشت و ترس نمی تونه باشه .مخصوصاً اینکه بروس ویلیس هم تو آخر اون فیلم خودشو فدای ! بشریت کرد و می ترسم اگه این بار یه همچون خطری زمین رو تهدید کنه تواین 6 میلیاردو اندی بشر یکی به شجاعت اون خدابیامرز پیدا نشه و فاتحه زمین خونده بشه!
ولی گذشته از همه اینها اتفاقی که فردا شب می خواد بیافته می تونه ترس و وحشت از اون فیلم رو از بین ببره.فردا شب (در واقع نزدیکیهای صبح دوشنبه ) بارش شهابی برساوشی اتفاق می افته .
زیباترین منظره ای که تو آسمون که یه نفر میتونه تو عمر خودش ببینه .مخصوصاً اینکه هلال نازک ماه خیلی زود غروب می کنه و آسمون تاریک رو با رگباری از شهابهای قشنگ تنها میزاره. نقطه اوج بارش شهابی برساوشی امسال برای همه اونهایی که تو نیمکره شمالی زندگی می کنند بعد از نیمه شب یکشنبه شب و نزدیکیهای صبح رخ می ده.تعداد شهابهایی که امسال ممکن دیده بشه 60 تا 70 شهاب در ساعته.یعنی هر دقیقه یه شهاب ! چه شب دل انگیزی برای عاشقها که می تونند هر ساعت 60 تا آرزو کنند .و خیلی باید بدشانس باشند اگه آرزوهاشون اون شب برآورده نشه.
البته امسال برای همه اونهایی که تو کشورهایی مثل استرالیا یا نیوزلند و آفریقای جنوبی زندگی می کنند نقطه اوج بارش زیر افق دیدشون واقع می شه و متأسفانه از دیدن این بارش شهابی محروم هستند.برای همه اونهایی که تو اروپا زندگی می کنند ، نقطه اوج بارش ساعت 22 به وقت جهانی UT یه چیزی دوروبر 2.5 به وقت ایران دیده می شه .برای دیدن نقشه آسمون تو اون ساعت و لحظه می تونید به اینجا مراجعه کنید .
این سایت با دادن طول و عرض جغرافیای محل اقامتتون نقشه آسمون رو تو اون لحظه به شما میده . از روی اون نقشه می تونید صورت فلکی برساووش perseus) ) رو پیدا کنید ویه شب بیدار بمونید و از این منظره زیبا لذت ببرید.
| لینک |
اینجابايد بنويسم under construction حالا حالا ها کار داره!
آهای تویی که میای اینجا و اینجا رو نیگاه میکنی و چرت وپرتهایه مارو میخونی یه هو تو دلت نگی این یارو کی میخواد از این ناشی گریهاش دست برداره و راه بیافته.
یه چند روز دیگه هم وقت بدین یه دستی به سروروی این weblogننه مرده بکشم بعد!
همین
| لینک |
... در ابتدای جاده باتلاق تابلویی آویخته بود که روی آن نوشته شده بود ماکوندو و تابلویی بزرگتر در خیابان اصلی که نوشته « خدا وجود دارد » روی آن به چشم می خورد ...
صدسال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز
| لینک |
«....- وقتی به اتمسفر [زمین]برسم ، مانند یک سنگ آسمانی خواهم سوخت .
او گفت :« نمی دانم آیا کسی مرا خواهد دید؟»
پسر کوچک در دهکده کنارجاده به بالا نگاه کرد و فریاد زد :« نگاه کن مامان ! یک شهاب .»
شهاب سنگ آتشین و سفید از آسمان سقوط کرد .
مادر گفت :« یک آرزو کن.آرزو کن ...» »
کالئیدوسکوپ - نوشته :ری برادبری
| لینک |
نميدونم فيلم مرثيه ای برای يک رويا رو ديدی يا نه.ديشب داشتم اين فيلم رو تماشا می کردم .(جای شما خالی!(شايد هم درست نباشه بگم .خوب بود کهخ جای شما خالی بود.!)فيلميه در مورد اعتياد.اعتياد به همه چيز.همه انواع اعتياد.از هروئين و گراس و ... گرفته تا اعتياد به اميد.حتما می پرسی مگه به اميد هم ميشه اعتياد داشت؟
اگه اين فيلم رو ببينی متوجه می شی که به اميد هم ميشه اعتياد داشت.سارا به اميد شرکت کردن تو اون شو تلويزيونه پدره خودش رو در می آره و به اون حال و روز می افته .
از يه جنبه که نگاه کنی فيلمه خيلی غمگينيه.(بايد اعتراف کنم تنها فيلميه که اشک منو دراورده ، جدی ميگم)مخصوصا اونجا که هری ميره به ملاقات مادرش.واقعا اعصاب آدم خرد ميشه . فيلمبرداری معرکه .بازيها معرکه .داستانش معرکه.کارگردانيش معرکه.
ميدونستی کارگردانش (دارن ارنوسکی ) داره Batman5رو می سازه؟با داستانی در مورده اينکه چطور بروس وين کوچولو بعد از مرگ والدينش به بتمن تبديل می شه؟در کنار ماتريکس ۲ تنها فيلميه که بی صبرانه منتظرم تا ببينمش .
| لینک |
ميدونی! تو اولين يادداشتی که تو weblogام نوشتم گفتم که من تازه کارم.بايد الان بگم ناشی هم هستم.بعد از کلی سروکله زدن با weblogام آخر هم نتونستم از طرز طراحی کردن weblogسر در بيارم.حالا ميگی تازه کارو ناشی بودی حالا معلوم شد که منگول هم هستی!
حق داری.زياد دوست ندارم از اين قالبهايی که احسان زحمت طراحی شونو کشيده و تو weblogاش گذاشته استفاده کنم.نه اينکه کاره احسان خوب نيست و ....دوست دارم خودم اينکارو بکنم.کلی تو اين کتابفروشيهايه شهرمون دنباله يه کتاب به دردبخور برای طراحی website و اين جو چيزها گشتم ولی چيز به درد بخور پيدا نکردم .کسی از شما ميتونه منو راهنمايی کنه؟غير از سايته خاطرات و حسين آقای درخشان کهدرباره اين موضوع بصورت کلی بحث کردند کجا ميتونم اطلاعات اوليه در اين مورد رو پيدا کنم؟
ممنون ميشم از راهنماييتون
| لینک |
ميدونی ! « ... وقتی صدای زنگ بلند شد نشسته بودم جلوی تلويزيون و فيلم رو تماشا ميکردم .کاپشن قهوه ای ام رو پوشيدم و رفتم دم در .درو که باز کردم شناختمش .بلند قد بود و تلخ .به آرومی گفت :« نمی آی ؟» .چيزی نگفتم .در حاليکه يقه کاپشنم رو بالا
می دادم ٬ در زیر برف شیرینی که میبارید به دنبالش راه افتادم...»
همين !
| لینک |
ميدونی « آينده از آن ايشان بود و تو از مردگان بودی .اما اگر ذهن را زنده نگه
می داشتی ، همچنانکه آنان جسم را، وآيين سرّی دو به علاوه دو می شود چهاررا نسل به نسل منتقل می کردی ،می توانستی در اين آينده سهيم گردی .
- ما از مردگانيم .
- ما از مردگانيم .
[ و] صداييی آهنين از پشت سرآنان گفت :« شما از مردگانيد...» »
۱۹۸۴ - جرج اورول - ترجمه : صالح حسينی
همين!
| لینک |
میدونی الان داشتم آهنگ time از آلبوم dark side of the moon رو گوش می دادم.گیلمور خوند و خوندو خوند تا رسید به اینجا ...and then one day you find ten years have got behind you کمی که دقت کردم دیدم اولین بار که این آهنگ رو گوش دادم و شعرش رو متوجه شدم یه چیزی دورویر ۱۰ سال یش بود.اون موقع با خودم فکر می کردم ۱۰ سال چی می شه؟چه اتفاقاتی برام می افته؟ الان ۱۰ سال گذشته.اگه بگم چیزی نشه ، اتفاق خاصی نیافتاده ، دروغ گفتم.اگه بگم بزرگتر شدم ، چیزهای تازه یاد گرفتم ، بازم دروغ گفتم.نه میشه گفت همون آدم ۱۰ سال پیش هستم ،نه میشه گفت یکی دیگه شدم.ولی خوب احساس خوبی نیست که آدم برگرده به خودش بگه ده سال گذشت حالا چی؟حتی اگه این ۱۰ سال خیلی خوب و خوش گذشته باشه بازم یه چیز این وسط گم شده.
میدونی وقتمون خیلی کمه.کمی بیشتر از طول عمر یه ذرَه خیلی ناپایدار هسته ای.تا بیایی دنیا رو کشف کنی،بفهمی زدگی چقدر باحاله ، چقدر خوب می تونی تو این خراب شده از این زندگیت لذت ببری ،صدای قدمهای یک نفررواز پشت سرت می شنوی که میاد و دست سنگینش رو قرار می ده روی شونه ات و تو گوش ات زمزمه میکنه:< وقتشه!><
| لینک |
سلام
میدونی من تازه کارم.اولین باره که دارم برات چیز می نویسم.حالا واسه چی دارم می نویسم چی رو می خوام ثابت کنم یا چی میخوام بگم , خودم هم دقیقأ نمی دونم.
نه اینکه فکر کنی یه اسباب بازی جدید دیدم ذوق زده شدم , یا خیلی باحالم , خیلی چیزا سرم میشه و فکرها و حرفهایی دارم که دوست دارم همه بشنون ، منو بشناسن که چه آدم گند « لجن مخفی » هستم .... نه این طور نیست . اومدم اینجا فقط درددل کنم.بگم چه احساسی نیبت به دنیا وچیزهای توش دارم و بدونم احساس شما چطوریاس .در واقع فقط دارم یکنوع ارتباط بر قرار کردن تازه رو امتحان می کنم.همین!
میدونی! الان که اینجا هستم چه احساسسی دارم ؟حس نیو رو دارم که برای اولین بار چشمهاش رو نو دنیایه واقعی باز کرد.چشمهاش می سوخت چون اولین بار بود ازشون استفاده می کرد .منم الان همچی حسی دارم .تازه این کهکشان موازی دنیایه واقعی رو کشف کردم .چشمهام داره می سوزه!
میدونی! نظرم در مورد weblogچیه؟فکر می کنم یه جوایی مثل Chatمی مونه.یه جور چته نیمه یک طرفه.نه مثل این چت های چرت و پرت.چتهای Hi ،asl،is there any girl from zanjan who wanna chat with me?و این جور ادا اطوارها.یه جورهایی از چت خیلی بهتره .خوبیش اینه که یه جایی هست که میتونی بری حرفهات رو بزنی.هرچی دلت میخواد بگی ،حرفهایی که هیچ جای دیگه نمیشه این طور راحت گفت .حرفهایی که جاشون اینجاست نه جای دیگه.کسی حرفت رو قطع نمی کنه ، کسی فحشت نمیده ، توهین نمی کنه ،Bootات نمی کنه.اگه یکی خوشش بیاد می آد حرفهات رو می خونه، اگه خوشش نیاد نمی آد (البته بیاد و بخونه بهتره! حرفی که زده می شه و شنیده نمیشه با حرفی که زده نمیشه فرقی نمی کنه)یه خوبیش هم اینه که با weblog۴ ساعته onlineهستی.با روزی یه ساعت online بودن میتونی ۲۴ ساعت online باشی.این weblog خیلی خوبه.به خدا خیلی خوبه اصلأ از Brad pitt هم بهتره!
| لینک |


