اسباب کشيها و وبلاگها

«...پسر عين چي داشت بارون مي اومد.عين سطل مي ريخت پايين، به خدا قسم .همه ي مادر پدرها دويدن رفتن زير سقف چرخ و فلك وايسادن تا مث موش آب كشيده نشن ولي من يه مدت طولاني همون طوري رو نيمكت نشستم .همه جام حسابي خيس شد،مخصوصا گردن و شلوارم .كلاهم خوب جلوي بارون رو مي گرفت ولي بازهم حسابي خيس شدم،ولي عين خيالم نبود.يه دفعه ، از اون جوري كه فيبي با چرخ و فلك مي چرخيد خوشحال شدم.راستش نزديك بود از زور خوشحالي بزنم زير گريه، يا جيغ بكشم.نمي دونم چرا.به خاطر اين بود كه سوار چرخ و فلك بود و با اون باروني آبي ش خيلي خوشحال شده بود .اي خدا،دلم مي خواست تو هم اونجا بودي.»
ناتوردشت – نوشته :جي . دي .سلينجر – ترجمه : محمدنجفي


اين نوشته هاآخرين پاراگراف رمان ناتوردشت بود كه خوندين. اين رو اينجا نوشتم تا شايد يه بار ديگه دلتون براي هولدون تنگ بشه و يه خبري ازش بگيريد.ببينيد كجاهاس و داره چيكارها مي كنه.حالا خودش به جهنم .من نگران اون دوست دخترش جين گالافر هستم . كسي ازش خبري نداره!

ما به سلامتی داریم اسباب کشی می کنیم طبقه بالا . البته هنوز نه خط تلفن داره و نه هزارتا چیز ديگه.معمارش اوس حسين خودمونه .ما فعلا اينجاييم تا بقيه اسباب اثاثيه مونو بفرستيم اونجا.تا ببينيم بعدا چی پيش مياد.همين!

/ 5 نظر / 11 بازدید
هليا

باز كجا ميخواي بري؟.......

هليا

اون طبقه بالا رو هم ديدم...........بد نيست....

saeed

tell ro man joor mikonam adres bede 2 rooze joor mikonam.

گرافيست محترم

داداش جان ما يه لوگويی هم خير سر مبارکمون داريم . اگه عشقت کشيد لطفتو تموم کن و.....آره..... قربون مرام معرفتت